تبليغاتX
قالب فروشی

جمعه عصر بود. از جلوی پارک پردیسان می گذشتم، چشمم افتاد به آسمون آبی پر از بادبادکای رنگارنگ... یاد روزهایی افتادم که با آقای میم می یومدیم بادبادک بازی... هی سر این که بادبادک بزرگه مال کی باشه یا کی بادبادکو بفرسته هوا عین نی نی ها دعوا می کردیم... هی ذوق می کردیم که بادبادک ما از همه بالاتر رفته... قرار می گذاشتیم یه رشته چراغ کوچولو برای بادبادک بخریم که وقتی هوا تاریک می شه پیدا باش

وقتی رسیدم خونه بدون آقای میم سرد و بی روح بود. همون موقع  زنگ زد. با بغض گفتم: وقتی برگشتی باید اندازه تمام عصر جمعه هایی که تنهام  گذاشتی ، بریم  بادبادک بازی...

*امروز آخرین روز این جدایی سخت از آقای میم هستش. عصر می یاد و یکسره می یاد دم شرکت دنبالم. خوشحالم.



لینک  نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 21:19  توسط بردیا  | 
تو خونه تنهام... از راه که رسیدم اول دوش گرفتم. بعد یه کیک شکلاتی برداشتم و نشستم پشت pc. آروم آروم وبلاگهای مورد علاقه ام رو خوندم آخه اینترنتم سر کار مشکل پیدا کرده و تا آخر هفته هم درست نمی شه. منم که معتاد...

در جریان هستین که من ۲ماه درست و حسابی خونه نبودم. احساس می کنم خونه اونطوری که باید مرتب و تمیز نیست. البته ظاهرش که مرتبه ولی من از باطنش خبر دارم. مثلا زیر مبلا ... یه خانمی هست که چند وقت یکبار می یاد کارای خونه رو کمکم انجام می ده. خواستم زنگ بزنم بیاد ولی اول باید مرتب بشه بعد تمیز. که اونم فقط کار خودمه! در همین راستا برای اینکه زورم نیاد از یه اتاق شروع کردم. و همه چیزو سر جاش گذاشتم. فردا نوبت اتاق بعدیه. حالا دوباره برگشتم وب.

امشب آقای میم خیلی دیر می یاد. براش کار مهم پیش اومده و باید بمونه سر کار. هی هم تلفن می زنه و حالمو می پرسه ولی من بی حوصله جواب می دم. من از روز اول از کارش خوشم نمی یومد. تا آخر عمرم هم همینه. هرچقدر هم بیشتر بهش اهمیت میده من بدتر می شم. احساس می کنم به کارش بیشتر از من اهمیت می ده. برای اینکه دلم خنک شه می گم بذار تا هر وقت می خواد بمونه -به جهنم-... از اول بزرگترین اختلاف من و آقای میم همین بوده. هیچوقت هم حل نمی شه. فقط من سعی می کنم بهش فکر نکنم تا آرامش داشته باشیم. ولی وقتی مثل امشب تا نیمه شب سر کار می مونه نمی تونم بهش فکر نکنم. یا وقتی بعد از ۲ ماه برگشته خونه و فرداش بجای خونه موندن و کنار من بودن میره سرکار...

برای احساس خوشبختی لازم نیست هیچ مشکلی نداشته باشی. می تونی فقط بهشون فکر نکنی. می تونی اشکاتو پاک کنی و به چیزای خوب فکر کنی.

از عصر چندین بار این آهنگو گوش کردم.خیلی آرامش بخشه.

همه چی آرومه                                  تو به من دل بستی
این چقدر خوبه که                              تو کنارم هستی
همه چی آرومه                                  غصه ها خوابیدن
شک نداری دیگه                                تو به احساس من
همه چی آرومه                                  من چقدر خوشحالم
پیشم هستی حالا                             به خودم می بالم
تو به من دل بستی                            از چشات معلومه
من چقدر خوشبختم                           همه چی آرومه...

* اینم لینک دانلودش برای دوستای نازنینمhttp://gooshnavaz.com/Music/IRani/88/Shahrivar/17/Hamid_Talebzadeh
/Hamid_Talebzadeh__Hamechi_Aroomeh.mp3



لینک  نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 21:18  توسط بردیا  | 
بلاخره آقای میم برگشت. امیدوارم آه و ناله من هم تموم شده باشه و شما دیگه خواننده پستهای غمگین من نباشین.

در اقدامی بی سابقه قاصدک تنبل تصمیم گرفت که هفته ای یکبار با آقای میم ورزش کنند. که این ورزش می تونه کوهنوردی ، پیاده روی ، یا دویدن دور پارک نزدیک خونشون باشه. ، حالا اگه من یه روز شنبه اومدم گفتم که این آخر هفته ورزش نکردیم ، شما اجازه دارین هرچی دوست داشتین به من بگین!

در راستای این تصمیم اخیر جمعه صبح زود بیدار شدیم و رفتیم پارک جنگلی شیان (لویزان). حتما می دونین که این پارک تپه های سرسبزی بوده که تبدیل به پارک کردنش. ما هم ماشین رو پایین گذاشتیم و پیاده رفتیم بالا. طی کردن مسیر پر پیچ و خم جنگلی تو خنکای صبحگاه خیلی خوب بود. وقتی  رسیدیم بالا یه کمی با دستگاههای ورزشی که اونجا بود ورزش کردیم . و بعد برگشتیم پایین. تو راه برگشت یه جایی که نیمکت داشت و صدای شرشر آب می یومد نشستیم و ساندویچهایی که آقای میم برای صبحانه درست کرده بود رو نوش جان کردیم. صبح خیلی خوبی بود.

وقتی برگشتیم خونه ساعت تازه 9 بود ، من که هم خسته بودم و هم خوابم می یومد ، لالا کردم تا ساعت 12. بیدار که شدم آقای میم تازه از خرید (برای نهار) برگشته بود. بعد از مدتها نهار مهمون آقای میم با دستپخت خودش بودیم... خیلی خوبه جمعه ها خونه خودمون باشیم و جایی نریم. هیچ جا آرامش خونه رو نداره...

بازم می گم ، حالا اگه من یه روز شنبه اومدم گفتم که این آخر هفته ورزش نکردیم، شما اجازه دارین هرچی دوست داشتین به من بگین!



لینک  نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 21:18  توسط بردیا  |